نامه هشتاد و هشتم
سلام عزیز مامان
دل مامانت امروز یه کم گرفته ............. نمیدونم چرا
صبح خیلی خوب بود .......... داشتم شیطونی میکردم ............ کلی با همکارا خندیدیم
ولی نمیدونم یهو چم شد .......... دلم میخواد به همه چی گیر بدم
سایتمون قطعه و نمیتونیم درست و حسابی کار کنیم ........... شاید علت کلافگیم این باشه
وقتی اینجوریم ..... وقتی کلافه ام..... نبودنت بیشتر ازارم میده
اینکه اگه بودی..... اینکه شش ماه مونده بود تا بغل گرفتنت
وقتی حرف از رفتنت و اون روزهای سخت میاد من با خنده و شوخی ازش رد میشم که به خاطر غصه خودم کسی رو ناراحت نکنم
از دلداریهاشون خسته ام
از گفتن چیزایی که خودم میدونم
خودم میدونم مصلحت بوده............. خودم میدونم بالاخره بچه دار میشم ........... خودم میدونم نباید غصه بخورم ............ خودم میدونم هنوز جوونم و وقت دارم
ایکاش نگن بهم
ایکاش فقط گوش کنن
چجوری اینا رو به مردم بفهمونم


نامه هشتاد و هشتم
